وچشمانت راز آتش است...
...
...
...
و چشمانت راز آتش بود...
سلام من اومدم.. امروز 15 بهمن ماهه 12 بهمن تولدم بود(4شنبه)... خودم رو دعوت کردم رستوران، به خودم پیتزا دادم! تولدم مبارک ... راستی من خيلی وقته که اينجا هستم...
می خواهم در پوچی زندگی بخوابم و دیگر بیدار نشوم... می خواهم در وقت مردن نفرین کنم! نفرین به تو...نفرین به همه ی ستاره ها که تو دوستشان داری...نفرین به عشق که تو به آن وفادار نمانده ای...نفرین به نردبان انتظار که بلندایش از ابر ها گذشته و راه تنفسم را بند آورده ...نفرین به تعلق ، به وابستگی و نفرین به خودم که تا قیامت و لحظه دمیدن صور ویلان وسر گردان بماند و آرام و قرار نگیرد... همين!!!
فکر ميکنم ازت بدم مياد ولی ديشب که باهات حرف زدم بازم توی دلم لرزيد...
چقدر احمقم من....
تموم شد...
همون قدر که آروم پا گذاشتی تو قلبم همون قدر هم آروم رفتی بيرون...
به سلامت...
با یه ديوونه من از تو خوب مراقبت نکردم من می دانستم که تو شایستگی اش را داری ودریغ کردم! چرا؟...نمی دانم... ترسیده ام هنوز هم می ترسم هنوز هم نمی دانم چه خواهی گفت هنوز هم نمی دانم بعد از آنکه بگویم وتو بگویی...چه می شود؟! می ترسم هنوز...انگار... اما به تو آرامم: می دانم سیلی ات آرام خواهد بود می دانم ...
لمس بودنت مبارک
آقایی من:
تولد بیست ویک سالگیت مبارک
***
من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند...
*****
امید وارم هرسال خوشبخت تر وسالمتر از سال قبل تولدت رو جشن بگیری
**********
وگونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند
و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم
و چشمانت راز آتش است
وعشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن...

دستانم هنوز چیزی کم دارند... از وقتی که فهمیدم میشود در اوج سقوط، از بوته ی گون آویخت از وقتی که فهمیدم میشود روز تولدت نوازش را کادو نکرده تقدیمت کنم از همان روزی که دیگر تنهایی پیرزن ها،آنطرف خیابان را دست نیافتنی ترین آرزویشان کرد فهمیدم که دستهایم گم شده ای دارند!!! تا کی باید این چشم ها نا آرام ترین باشند؟ شاید من باید اول لبخند بزنم! دوستی را با یک لبخند،با یک سلام به تو هدیه میکنم... پاسخش یک سلام نباشد،یک لبخند نباشد،تنها برق چشمان زیبایت برایم کافی است... روز تولد تو نزدیک است...

تو که مريضی منم واسه اينجا نوشتن يه عالمه بی حالم...










دستان بزرگ تو در دستان کوچک من...
ناله های تو بر گوش من
خستگی تن خود را به من بده که تاب اينگونه بودنت را ندارم...
من درلحظه لحظه ی جاری زندگی ام حضور تو جاريست.








يادته يه شب قرار گذاشتيم ستاره ها رو بشمریم!
اگه زوج در اومدن من يک بار تو رو ببوسم و اگه فرد در اومدن تو دو بار منو ببوسی!
داشتيم ميشمرديم که تو خوابت برد ومن يواشکی سه بار تو رو بوسيدم...


1-دلم میخواد یه بار بازوهاتو بچسبم،سرمو بزارم رو شونت و چشمامو ببندم،اونوقت هر جا رفتی باهات بیام!
2-دلم می خواد این دفعه که میبینمت،سرم رو بگیری توی بغلت!اونوقت همونجا یه نفس عمیق بکشم وعطر تنت رو ببلعم !
اینجوری دیگه هیچ وقت احساس دلتنگی نمی کنم...اینجوری دیگه تا قیامت عطر تنت با منه...
3-دلم میخواد بدونی با تو که حرف میزنم قلبم آرومه...
قبولم داری؟؟؟
4-دیگه دلم چی میخواد؟؟؟
دلم فقط وفقط تو رو میخواد...الان...الان...الان...زود باش...بیا دیگه...
نیومدی که...
5-دوستت دارم...خیلی...
به قول خودت دوستت دارم قدره یه دنیا...
6-انقدر نیومدی که ...

تبریک...تبریک...تبریک آقایی من فارغ التحصیل شد تو از جنس کدامین نور بودی ستاره ی من که جسارت با تو بودن در من جنبید! ومن چه عاشقانه به رویت لبخند زدم! و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی! واین شد کار هر شبمان... من در انتظار شب وتو در انتظار باز شدن پنجره ی اتاق من به سوی دلت! بعد غرق شدن نگاهمان در هم! واین شد عاشقانه ی آرام من وتو...


دلم می خواد اينجا بودی ...اون وقت محکم بغلت ميکردم که ديگه هيچ وقت ازم دور نشی!!!
ازم دور نشی...دور نشی...دور نشی!
تو ديشب بازم منو نفهميدی! ..
شايدم من تو رو نفهميدم!
چرا وقتی دعوامون ميشه تو هيچی نميگی؟؟؟
شايد هميشه وقتی دعوا ميکنيم مقصر منم!
آره تقصير منه چون تو خيلی ساده تر از اونی که باعث بشی دعوامون بشه...
**********************************
سر به زیر احساسات،زیر زمان دور از تمام نگاههای غریبه،دل به تو سپردم... ای فصل خوشایند،ای بلوغ عاطفه،نوبهارم! دشت خیالم از قدم های توست که از بنفشه وبابونه بی تاب شده! محبوبم،عهد من با تو نه عهدی که سر به راه باد خزان از سجود ونیایش بیفتد... عهد من از روی خلوص،پاکی روح،عهد من در لخت ترین فصل خدا ستایشگر شعر وشعور... صنوبرم،ای رقصان با نسیم! ای نوازشگر احساس،باران باش،پر از طراوت تکرار...وبی نیازم کن از هر لطفی... زمستان عمرم یک عمر به درازا کشید!ومن کودک...پرهیاهو...سکوت پر شور...بهار نارنج! با مستی خط دل را مشق کردم... شبی از شب ها،ردپایت را در سکوت خیالم گم کردم... کودک احساس پی تو می گشت...گفتم که رفتی تا افسانه باقی بمانی! اما امروز کنارمی،با من یکی،وناز کلامت چقدر با من آشناست... راستی: باغ سر سبزی با حضور تو پی نبض بهار را نمی گیرد!هرگز...هرگز...هرگز... شعر از مريمی...تقديم به آقايی... *****************************************
ما بازم دعوامون شد...

واسم دعا کنيد...
*******************
سلام...
اين روزا غصه زياد دارم
يک هفته است همش با آقايی دعوام ميشه
ولی همش اونه که معذرت خواهی ميکنه...ديگه از خودم بدم مياد...ولی خوب با اينکه من دعوا رو شروع ميکنم اما مقصر اصلی اونه
خودش هم خوب ميدونه واسه چی...
ولی به زور هم که شده بود ديشب يه کم خنديديم
کاش هميشه با هم خوش بوديم!!!
اين روزا همش فکر ميکنم نکنه ما داريم تو رابطه مون اشتباه ميکنيم؟؟؟کاش يکی بود تا واسش درد دل ميکردم


بهش گفتم:ديگه مثل قبلا دوستت ندارم...ولی اون هيچی نگفت...بهش گفتم:دلم به هيچيت خوش نيست...بازم هيچی نگفت...بعد که خواستيم تلفن رو قطع کنيم گفت: من نوکرتم...آخه من نوکر ميخوام چيکار آقايی؟؟؟
***ديشب غزلی سرود...عاشق شده بود!!!با دست ودلی کبود عاشق شده بود...افتاد وشکست...زير باران پوسيد!..آدم که نکشته بود...عاشق شده بود...***
الان هم تو سايت دانشگاهم...اومدم به همه ی اونا که منو تنها نذاشتن سر بزنم...از همشون ممنونم
از همينجا بوس بوس بوس


**************************
هر شب ستاره ی دنباله داری به خانه ات ميفرستم...
هر روز شبدر چهار برگی در کفش هايت می گذارم...
هر لحظه برايت دعا می خوانم...
تا زمانی که ايمان بياوری که هيچ آرزويی محال نيست!!!
*************************************
سلام...سلام...سلامممممممم
از همه ی اونايی که ميان وکامنت ميزارن ممنون...
من حتما از شرمندگيتون در ميام ولی الان نميتونم چون سرم شلوغه و اصلا وقت آپ کردن ندارم
شرمنده ی همه تونم
همه تونو دوست دارم
راستی واسم دعاکنين...
بای...
در شيار های نازکين قلبم به دنبال کدامين عشق ميگردی؟
عشق من در آيينه ايست که تو در آن می نگری!...
دستهایم را بنویسم که شکسته اند تا قلمی نجنبد؟!...یا پاهایم را که تاول زده اند تا کاغذی رنگ نگیرد؟!...قلبم را که چه در آن فرو نشسته تا اشک چشمهایم خشک نشود!!!که باید خشک نشوند!...وباید و باید وبایدی که آغازش نمی دانم!!!واما وشایدی که با آن دست در گریبانم...قرارمان این بود که از من بگذریم!...واز من ومن ومن گذشتیم وبه قرارمان نرسیدیم!...چه از تو دست بردارم وچه دست برندارم به دارم میزنند،که مهربانی را مشق کردن سخت است ونامهربانی را خوش تر میدارند!!!به پایانت که میرسم بین تو وشعر فرقی نیست که تو خود شعری وناب ترین غزل...بی کاغذ نوشته می خوانمت!!!کاغذ هم که نباشد،می سازمت!!!با انگشتانم...به روی این کدورت شیشه ها که با من آشتی نمی کنند!!!وآشتی نکنند و آشتی نکنند و آشتی نکنند که من تو را دارم وتورا دارم وتورا... نمیدونم چرا اینا رو نوشتم!!!شاید از دلتنگیم باشه که هر لحظه داره بیشتر میشه و منو تو خودم میسوزونه...خدایا مگه من چی میخوام؟فقط میخوام این فاصله ی لعنتی رو خراب کنی...خوب چرا معطلی؟ما دوتا که روز وشب هزار دفعه اینو ازت خواستیم!!!متنفرم،متنفرم،متنفرم از فاصله!!! خدایا اگه نمی خوای این کارو واسمون بکنی پس لااقل یه کاری کن که من همین الان که دارم این صفحه رو سیاه میکنم،تمام این یک سال وپنج ماه گذشته رو روی همین صفحه کلید بالا بیارم!!!بعدش هم یادم نیاد که واسه چی این چیزا رو نوشتم...ولی این خیلی خود خواهانست...پس اون چی؟؟؟خوب با اون هم همین کارو بکن!... چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!!! من اگر ما نشوم تنهایم...تو اگر ما نشوی خویشتنی... *********************************************
