سلام...

امروز فال گرفتم...بد اومده

عزیزی را از دست داده ای که دیگر امکان به دست آوردنش را نداری.گرچه تو برای نگهداری وحفظ او زحمات زیادی را متقبل شدی اما سرنوشت او چنین رقم خورده بودکه تو را تنها بگذارد.بر این غم صبور باش واز خدا مدد بخواه و هرگز هم به این موضوع فکر نکن که تو درباره ی او حق مطلب را ادا نکردی وگاهی قصور ورزیدی.زمانه چنین است وبه هر حال همه چیز پایدار وماندنی نیست وبالاخره فنا ونیستی وفراق هم هست...

تو رو خدا بگو حافظ دروغ گفته...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳


 

داستان...قسمت نمیدونم چندم!...

تو دیگه گریه نکن..تو که میتونی بری واسه خودت زندگیت رو بکنی...هر کی باشه همین کارو میکنه...بلند شد که بره انگار که حرفام رو شنیده باشه !همین که خواست روشو برگردونه که بره یهو زانوهاش سست شد و افتاد روی خاک...حالا دیگه داره های های گریه میکنه...با صدای بلند...سرش رو گذاشته روی دستاش وداره با دستاش محکم روی خاک مشت میکوبه!!!دلم واسش سوخت...اما همین طور نشستم ونگاش میکنم...

با یه حرکت خواستم دستش رو محکم نگه دارم ولی نشد...حالا دیگه منم باهاش هم صدا شدم...اون واسه اینکه دیگه منو نداره گریه میکنه منم واسه اینکه دیگه اونو ندارم...

حس کردم کسی بالای سرمون وایساده!سرم رو بلند کردم...بابا ست که با چشمای خیس وپف کردش داره به آقایی نگاه میکنه...خدایا!...منتظرم ببینم بابا چیکار میکنه؟!آخه اینا تا حالا همدیگه روندیدن...

بابا دست انداخت زیر تنش و به زور از خاک جداش کرد...هر دوتا موندن وزل زدن تو چشم هم...کاش یه طوری بهش میفهموندم که این بابامه!...همینطور که اشکاش تمام صورتش رو تر کرده بود چشماش رو ریز کرد وبه خاک اشاره کرد و با صدایی که انگار به زور از گلوی خشک شدش بیرون میومد گفت:من دوستش داشتم...وای الان بابا ممکنه چیکارکنه؟؟؟

یهو دستای بابا باز شدن و آقایی دوباره رو خاک ولو شد...وای باورم نمیشد!!!بابا همینطور که سر آقایی رو نوازش میکرد گفت:مرد باش پسرم...مرد باش...

ادامه داره...

التماس دعا

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳


 

هر کس ميخواد بگه تا باقی داستانو واسش پست کنم چون ديگه علاقه ای ندارم که اينجا بنويسم...ميخوام درشو گل بگيرم...

يا حق...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳


 

عشق وعقل...

یه شب که همه خواب بودن توی یه جلسه ی محرمانه عشق وعقل با هم ملاقات کردن!!!عشق در حالی که با عصاش بازی میکرد به عقل گفت:((من خیلی خسته ام.))عقل هم همینو گفت...عشق گفت:ما ناسلامتی پسر عموییم!عقل هم با حرکت سرش تائید کرد...عشق گفت:من نابیناام ...تو باید چشمای من بشی...من دیگه نمیتونم این همه دیوونگی وبی عقلی آدما رو تحمل کنم!...اگه من میتونستم ببینم...بعد زد زیر گریه...وقتی که آروم شد از عقل پرسید حاضری چشمای من بشی؟؟؟ولی هیچ جوابی نشنید غیر از صدای ضعیف بسته شدن در...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳


 

سلام به همه...دنباله ی داستان:

همین که سرمو برگردوندم داشتم از تعجب شاخ در می اوردم...

یه خانومه بلند قدکه به نظر نمیادد زیاد از من بزرگتر باشه...

یکی که منو میبینه...یکی که مثل خودمه...

بدونه اینکه با من حرف بزنه با انگشتش به روبرومون اشاره میکنه...

همین که روبرومون رو نگاه کردم نزدیک بود از خوشحالی پر در بیارم...

خودشه...تنهای تنها...

داره گریه میکنه...من نمیخوام چشمای قشنگتو تر ببینم عزیزم

نمیدونم برم کنارش بشینم یا نه؟...

اون خانومه دواره زد روی شونم...گفت معطل چی هستی؟

اینو که گفت از جام کنده شدم و...

نشستم کنارش...واسم یه شاخه رز آورده...یه کارت هم باهاشه...با خط خودش روش نوشته خانومی من ولنتاین مبارک...

حیف که منو نمی بینه...

گریه نکن...دیوونه ی من گریه نکن...

داره میون هق هق گریش یه چیزایی هم میگه...

چرا ؟چرا؟چرا؟من بدون تو چیکار کنم دیوونه...هق ...هق...هق...

مثله روزایی که دلش تنگ میشد...وقتی مثله بچه ها میشد...میگفت:من خانومیم رو میخوام...

آخه ما همیشه از هم دور بودیم...خیلی دور...

یواش زیر گوشش زمزمه کردم:

ممنون که فاصلمون رو شکستی آقایی...دوستت دارم...ولی کاش زودتر میومدی...

اون هم مثله همیشه جوابمو داد:من نوکرتم خانومی...

 

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳


 

salam

horofe farsiye in sistem pak shode

felan nemitonam chizi benevisam

bye

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳