من دارم ميرم ...

آخه مثلا ترم شروع شده...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳


 

غافلان همسان اند،

تنها طوفان

کودکان ناهمگون میزاید!

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳


 

از هر دری...!

1-من کارتون sherek رو دوست دارم...ولی فیونا وقتی د یو میشه خیلی زشت میشه...آخره فیلم هم ترجیح میده همونطوری سبز وزشت بمونه

*********************

2-هی اونطوری آدامست رو نترکون

*********************

3-تو ففط یک سال وپنج ماه و دوازده روز از من بزرگتری

*********************

4-ماه یه آقای مهربونه اما من یه جایی خوندم بر خلاف اون چیزی که همه فکر میکنن، توی افسانه ها ماه سمبل زنه...خورشید هم نماد مرد!!!

*********************

5-آقایی آخه چرا وقتی 5 دقیقه با هم صحبت می کنیم ، تو 6دقیقش رو داری میگی:مواظب خودت باش

خوب مواظبم دیگه...

*********************

6-امروز پنجم پنجره است ومن اندازه ی همین آسمان برهنه دوستت دارم...

*********************

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳


 

خدایا!خدایا!

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومیدوخسته

پیر می شوند...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳


 

میدونین امروز با کی ملاقات کردم؟

در واقع با دونفر ملاقات داشتم...

اون دختر پسری که حتما همتون شعرشون رو خوندین...

تو به من خندیدی/ ونمیدانستی من به چه دلهره/ از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم/باغبان از پی من تند دوید/سیب را دست تو دید/سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/وتورفتی وهنوز/خش خش گام تو تکرار کنان/میدهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم/که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟...

وحتما جوابش از زبون دختره رو هم خوندین...

من به تو خندیدم/چون که میدانستم/تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه/سیب را دزدیدی/ پدرم از پی تو تند دوید/ونمیدانستی که/باغبان باغچه ی همسایه/ پدر پیر من است!!!من به تو خندیدم/تاکه با خنده ی خود/پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم/بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و/سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک/دل من گفت برو/چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را/و من رفتم وهنوز/سالهاست که در ذهن من آرام آرام/حیرت وبغض نگاه تو، تکرار کنان/میدهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم/که چه میشد اگر باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...

بهشون گفتم:شما توی تاریخ جفت دومی هستین که به خاطر یه سیب زجر میکشین!!!

در جواب سکوت شنیدم...

سرشون پایین بود...

پسرک انگشت اشارش رو زیر چونه ی دخترک گذاشت وسرش رو آروم آورد بالا...همون لحظه از چشمای قشنگ دخترک دو قطره ی درشت اشک افتاد پایین وتا زیر چونش رو تر کرد...

پسرک همون انگشتش رو این دفعه گرفت زیر چونه ی دخترک...یه قطره اشک آروم افتاد سر انگشتش...پسرک انگشتش رو آورد نزدیک لبش و قطره ی اشک رو بوسید...بعد در حالی که خودش هم بغض کرده بود آروم گفت:بهای عشقمون هرچی باشه من میدم،فقط تو گریه نکن...بعد از جیبش یه سیب قرمز در آوردو ...

بازم سیب...سیب...سیب...

به نظر شما دیگه قراره چه اتفاقی بیفته؟؟؟

اونا رفتن...ولی هر کدومشون از یه طرف!!!

تمام دنیا حاصل سیبی است که حوا از سر عشق به آدم داد!...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳


 

یکی بود پس کی نبود؟!...

یکی بودو یکی نبود!...

اونی که بود تو بودی واونی که نبود من بودم!

یکی داشتو یکی نداشت!اونی که داشت تو بودی واونی که تو رو نداشت من بودم!

یکی خواستو یکی نخواست!اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!

یکی آورد ویکی نیاورد!اونی که آورد تو بودی و اونی که غیر از تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!

یکی برد ویکی باخت!اونی که برد تو بودی واونی که دل به تو باخت من بودم!

یکی گفت ویکی نگفت!اونی که گفت تو بودی واونی که دوستت دارم رو به هیچ کی جز تو نگفت من بودم!

یکی موند ویکی نموند!اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم!

یکی رفت و یکی نرفت!اونی که رفت تو بودی واونی که به خاطره تو، تو قلب هیچ کس نرفت من بودم!...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳