همین پریشب بود که از دلتنگیت گریه کردم گلم...راحت شدم!داشتم می ترکیدم... حیف اما من وتو دور از هم می پوسیم! غمم از وحشت پوسیدن نیست! غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر مهر دلهره است...
يک لحظه برگشتم چنان به ديوار تکيه داده بودی و طوری نگاهم می کردی که بغض آمد و
مهمان هميشه گلويم شد وآن نگاه ...آه آه آه
آن نگاه مايه پريشانی خواب های هر شبم ،حالا اين درماندگی بی
دليل و علت هم ازسوز همان نگاه است.
شاید هم دعایم مستجاب شده آخر من از خدا خواسته بودم از سعادت وخوشبختی من بکاهد
وبرسعادت و خوشبخی تو بیفزاید این را قربانی آن کند واین کمترین کاری بود که می توانستم
بکنم. خدا کند چنین باشد ای کاش روزی تو را شاد و آرام وسعادتمند ببینم برای این آرزو حا
ضرم هر قیمتی را پرداخت کنم حتی اگر بهایش نگون بختی خودم باشد...
اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته...
سلام: من امروز بسی شارژ بیده ام این هم واسه آقایی((
راستی ما هنوز نرفتیم مسافرت
ولی میریم
هر موقع خواستیم بریم میام اینجا وخبر میدم
من توام وتو تمام وجود من،وهستی منی.وتو همون قلب سمت راستی...
راستی نوکرتم هستم
چشم ها رو باز کردم حس خوبی داشتم ، سبک و راحت ، شاید خواب دیده بودم ، خواب تو رو ، ولی اکثر اوقات خوابهام رو بخاطر نمی آرم ......
به چشم های خورشید زل می زنم و اجازه نمی دم ، گرمای نگاهش چشم هام رو بسوزونه . امروز خودم رو دوست دارم ، شاید کمی خودخواهی باشه !!!!!!!!!خوب باشه ، اصلا امروز می خوام کمی چاشنی خودخواهی هم به خودم اضافه کنم . از خودم راضی هستم چون تو رو دارم ، چون تو رو به قول خودت پیدا کردم . تمام مردمان بزرگ خصلتهایی دارند که سزاوار ستایش هستند . مهرورزی ، دانایی ، صبوری ، از خود گذشتگی نه خودباختگی ، درک درست و منطقی و................ هزاران خصلت دیگر ، انهاییست که مرا به ستایش تو وامیدارد .
یادت نره دوستت دارم .
رفاقتی که بوجود آمده ، بسیار مقدسه ...
سال نو مبارک...
سلام به همه ی دوستای گلم... سال نو مبارک... ادامه ی داستان رو بخونین: قلب من دست آقایی مونده...قلبم رو بهش امانت داده بودم!اون موقع که زنده بودم رو میگم!!! نتیجه این که من الان اینجا بدون قلبم باید چیکار کنم؟ هر روز داره واسم گل میاره...هر کی بود تا الان خسته شده بود...ولی خوب،دیگه کمتر گریه میکنه...یعنی دیگه از گریه با صدای بلند وهق هق کردن خبری نیست...این یعنی اینکه کم کم داره به نبودنم عادت میکنه... امروز صبح اومد پیشم...من همون جا روی خاک خوابم برده بود که بوی دسته گل رزی که آورده بود از خواب بیدارم کرد...بلند شدم ونشستم روبروش...نگاش کردم...اشکش آروم از گوشه ی چشمش لغزید روی گونه ش... حواسم رفت توی دسته گلش...گلاش بوی زندگی میدادن...یه چیزی توشون می تپید... گلا رو کنار زدم...قلبم بود!!!وچقدر خوشحال شدم...قلبم رو انداختم به زنجیرم و انداختمش تو گردنم! زیر لب می گفت:خانومی عیدت مبارک،قول میدم بیام همین جا پیش تو تا سال تحویل کنارت باشم... بلند شدم رفتم وایسادم درست پشت سرش...بعد روی زانوهام نشستم و دست انداختم گردنش... بوی عطری رو میداد که آخرین بار بهش کادو داده بودم...اون روز گفت:خانومی میگن عطر جدایی میاره!!!من زدم زیر خنده...گفتم:هیچی ما رو از هم جدا نمی کنه آقا... اما راست میگفت... یه چیزی ما رو از هم جدا کرد...وچقدر بی رحمانه از هم جدا شدیم آقایی... یهو بلند شد که بره...وای، هنوز نرفته، که دلم واسش تنگ میشه...
