در شيار های نازکين قلبم به دنبال کدامين عشق ميگردی؟

عشق من در آيينه ايست که تو در آن می نگری!...

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤


 

دستهایم را بنویسم که شکسته اند تا قلمی نجنبد؟!...یا پاهایم را که تاول زده اند تا کاغذی رنگ نگیرد؟!...قلبم را که چه در آن فرو نشسته تا اشک چشمهایم خشک نشود!!!که باید خشک نشوند!...وباید و باید وبایدی که آغازش نمی دانم!!!واما وشایدی که با آن دست در گریبانم...قرارمان این بود که از من بگذریم!...واز من ومن ومن گذشتیم وبه قرارمان نرسیدیم!...چه از تو دست بردارم وچه دست برندارم به دارم میزنند،که مهربانی را مشق کردن سخت است ونامهربانی را خوش تر میدارند!!!به پایانت که میرسم بین تو وشعر فرقی نیست که تو خود شعری وناب ترین غزل...بی کاغذ نوشته می خوانمت!!!کاغذ هم که نباشد،می سازمت!!!با انگشتانم...به روی این کدورت شیشه ها که با من آشتی نمی کنند!!!وآشتی نکنند و آشتی نکنند و آشتی نکنند که من تو را دارم وتورا دارم وتورا...

نمیدونم چرا اینا رو نوشتم!!!شاید از دلتنگیم باشه که هر لحظه داره بیشتر میشه و منو تو خودم میسوزونه...خدایا مگه من چی میخوام؟فقط میخوام این فاصله ی لعنتی رو خراب کنی...خوب چرا معطلی؟ما دوتا که روز وشب هزار دفعه اینو ازت خواستیم!!!متنفرم،متنفرم،متنفرم از فاصله!!!

خدایا اگه نمی خوای این کارو واسمون بکنی پس لااقل یه کاری کن که من همین الان که دارم این صفحه رو سیاه میکنم،تمام این یک سال وپنج ماه گذشته رو روی همین صفحه کلید بالا بیارم!!!بعدش هم یادم نیاد که واسه چی این چیزا رو نوشتم...ولی این خیلی خود خواهانست...پس اون چی؟؟؟خوب با اون هم همین کارو بکن!...

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد!!!

من اگر ما نشوم تنهایم...تو اگر ما نشوی خویشتنی...

*********************************************

  
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤