با یه ديوونه من از تو خوب مراقبت نکردم من می دانستم که تو شایستگی اش را داری ودریغ کردم! چرا؟...نمی دانم... ترسیده ام هنوز هم می ترسم هنوز هم نمی دانم چه خواهی گفت هنوز هم نمی دانم بعد از آنکه بگویم وتو بگویی...چه می شود؟! می ترسم هنوز...انگار... اما به تو آرامم: می دانم سیلی ات آرام خواهد بود می دانم ...
نویسنده : خانومی... ; ساعت ۳:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
