وچشمانت راز آتش است...
...
...
...
و چشمانت راز آتش بود...
سلام
من اومدم..
امروز 15 بهمن ماهه
12 بهمن تولدم بود(4شنبه)...
خودم رو دعوت کردم رستوران،
به خودم پیتزا دادم!
تولدم مبارک
...
راستی من خيلی وقته که اينجا هستم...
می خواهم در پوچی زندگی بخوابم و دیگر بیدار نشوم...
می خواهم در وقت مردن نفرین کنم! نفرین به تو...نفرین به همه ی ستاره ها که تو دوستشان داری...نفرین به عشق که تو به آن وفادار نمانده ای...نفرین به نردبان انتظار که بلندایش از ابر ها گذشته و راه تنفسم را بند آورده ...نفرین به تعلق ، به وابستگی و نفرین به خودم که تا قیامت و لحظه دمیدن صور ویلان وسر گردان بماند و آرام و قرار نگیرد...
همين!!!
فکر ميکنم ازت بدم مياد ولی ديشب که باهات حرف زدم بازم توی دلم لرزيد...
چقدر احمقم من....
تموم شد...
همون قدر که آروم پا گذاشتی تو قلبم همون قدر هم آروم رفتی بيرون...
به سلامت...
با یه ديوونه
من از تو خوب مراقبت نکردم
من می دانستم که تو شایستگی اش را داری ودریغ کردم!
چرا؟...نمی دانم...
ترسیده ام
هنوز هم می ترسم
هنوز هم نمی دانم چه خواهی گفت
هنوز هم نمی دانم بعد از آنکه بگویم وتو بگویی...چه می شود؟!
می ترسم هنوز...انگار...
اما
به تو آرامم:
می دانم سیلی ات آرام خواهد بود
می دانم
...
لمس بودنت مبارک
آقایی من:
تولد بیست ویک سالگیت مبارک
***
من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند...
*****
امید وارم هرسال خوشبخت تر وسالمتر از سال قبل تولدت رو جشن بگیری
**********
وگونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند
و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم
و چشمانت راز آتش است
وعشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن...

دستانم هنوز چیزی کم دارند...
از وقتی که فهمیدم میشود در اوج سقوط، از بوته ی گون آویخت
از وقتی که فهمیدم میشود روز تولدت نوازش را کادو نکرده تقدیمت کنم
از همان روزی که دیگر تنهایی پیرزن ها،آنطرف خیابان را دست نیافتنی ترین آرزویشان کرد
فهمیدم که دستهایم گم شده ای دارند!!!
تا کی باید این چشم ها نا آرام ترین باشند؟
شاید من باید اول لبخند بزنم!
دوستی را با یک لبخند،با یک سلام به تو هدیه میکنم...
پاسخش یک سلام نباشد،یک لبخند نباشد،تنها برق چشمان زیبایت برایم کافی است...
روز تولد تو نزدیک است...


تو که مريضی منم واسه اينجا نوشتن يه عالمه بی حالم...










دستان بزرگ تو در دستان کوچک من...
ناله های تو بر گوش من
خستگی تن خود را به من بده که تاب اينگونه بودنت را ندارم...
من درلحظه لحظه ی جاری زندگی ام حضور تو جاريست.








يادته يه شب قرار گذاشتيم ستاره ها رو بشمریم!
اگه زوج در اومدن من يک بار تو رو ببوسم و اگه فرد در اومدن تو دو بار منو ببوسی!
داشتيم ميشمرديم که تو خوابت برد ومن يواشکی سه بار تو رو بوسيدم...


1-دلم میخواد یه بار بازوهاتو بچسبم،سرمو بزارم رو شونت و چشمامو ببندم،اونوقت هر جا رفتی باهات بیام!
2-دلم می خواد این دفعه که میبینمت،سرم رو بگیری توی بغلت!اونوقت همونجا یه نفس عمیق بکشم وعطر تنت رو ببلعم !
اینجوری دیگه هیچ وقت احساس دلتنگی نمی کنم...اینجوری دیگه تا قیامت عطر تنت با منه...
3-دلم میخواد بدونی با تو که حرف میزنم قلبم آرومه...
قبولم داری؟؟؟
4-دیگه دلم چی میخواد؟؟؟
دلم فقط وفقط تو رو میخواد...الان...الان...الان...زود باش...بیا دیگه...
نیومدی که...
5-دوستت دارم...خیلی...
به قول خودت دوستت دارم قدره یه دنیا...
6-انقدر نیومدی که ...

تبریک...تبریک...تبریک
آقایی من فارغ التحصیل شد



تو از جنس کدامین نور بودی ستاره ی من
که جسارت با تو بودن در من جنبید!
ومن چه عاشقانه به رویت لبخند زدم!
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی!
واین شد کار هر شبمان...
من در انتظار شب وتو در انتظار باز شدن پنجره ی اتاق من به سوی دلت!
بعد غرق شدن نگاهمان در هم!
واین شد عاشقانه ی آرام من وتو...
دلم می خواد اينجا بودی ...اون وقت محکم بغلت ميکردم که ديگه هيچ وقت ازم دور نشی!!!
ازم دور نشی...دور نشی...دور نشی!
تو ديشب بازم منو نفهميدی! ..
شايدم من تو رو نفهميدم!
چرا وقتی دعوامون ميشه تو هيچی نميگی؟؟؟
شايد هميشه وقتی دعوا ميکنيم مقصر منم!
آره تقصير منه چون تو خيلی ساده تر از اونی که باعث بشی دعوامون بشه...
**********************************
سر به زیر احساسات،زیر زمان
دور از تمام نگاههای غریبه،دل به تو سپردم...
ای فصل خوشایند،ای بلوغ عاطفه،نوبهارم!
دشت خیالم از قدم های توست که از بنفشه وبابونه بی تاب شده!
محبوبم،عهد من با تو نه عهدی که سر به راه باد خزان از سجود ونیایش بیفتد...
عهد من از روی خلوص،پاکی روح،عهد من در لخت ترین فصل خدا
ستایشگر شعر وشعور...
صنوبرم،ای رقصان با نسیم!
ای نوازشگر احساس،باران باش،پر از طراوت تکرار...وبی نیازم کن از هر لطفی...
زمستان عمرم یک عمر به درازا کشید!ومن کودک...پرهیاهو...سکوت پر شور...بهار نارنج!
با مستی خط دل را مشق کردم...
شبی از شب ها،ردپایت را در سکوت خیالم گم کردم...
کودک احساس پی تو می گشت...گفتم که رفتی تا افسانه باقی بمانی!
اما امروز کنارمی،با من یکی،وناز کلامت چقدر با من آشناست...
راستی:
باغ سر سبزی با حضور تو پی نبض بهار را نمی گیرد!هرگز...هرگز...هرگز...
شعر از مريمی...تقديم به آقايی...
*****************************************
ما بازم دعوامون شد...

واسم دعا کنيد...
*******************
سلام...
اين روزا غصه زياد دارم
يک هفته است همش با آقايی دعوام ميشه
ولی همش اونه که معذرت خواهی ميکنه...ديگه از خودم بدم مياد...ولی خوب با اينکه من دعوا رو شروع ميکنم اما مقصر اصلی اونه
خودش هم خوب ميدونه واسه چی...
ولی به زور هم که شده بود ديشب يه کم خنديديم
کاش هميشه با هم خوش بوديم!!!
اين روزا همش فکر ميکنم نکنه ما داريم تو رابطه مون اشتباه ميکنيم؟؟؟کاش يکی بود تا واسش درد دل ميکردم


بهش گفتم:ديگه مثل قبلا دوستت ندارم...ولی اون هيچی نگفت...بهش گفتم:دلم به هيچيت خوش نيست...بازم هيچی نگفت...بعد که خواستيم تلفن رو قطع کنيم گفت: من نوکرتم...آخه من نوکر ميخوام چيکار آقايی؟؟؟
***ديشب غزلی سرود...عاشق شده بود!!!با دست ودلی کبود عاشق شده بود...افتاد وشکست...زير باران پوسيد!..آدم که نکشته بود...عاشق شده بود...***
الان هم تو سايت دانشگاهم...اومدم به همه ی اونا که منو تنها نذاشتن سر بزنم...از همشون ممنونم
از همينجا بوس بوس بوس


**************************
هر شب ستاره ی دنباله داری به خانه ات ميفرستم...
هر روز شبدر چهار برگی در کفش هايت می گذارم...
هر لحظه برايت دعا می خوانم...
تا زمانی که ايمان بياوری که هيچ آرزويی محال نيست!!!
*************************************
سلام...سلام...سلامممممممم
از همه ی اونايی که ميان وکامنت ميزارن ممنون...
من حتما از شرمندگيتون در ميام ولی الان نميتونم چون سرم شلوغه و اصلا وقت آپ کردن ندارم
شرمنده ی همه تونم
همه تونو دوست دارم
راستی واسم دعاکنين...
بای...
در شيار های نازکين قلبم به دنبال کدامين عشق ميگردی؟
عشق من در آيينه ايست که تو در آن می نگری!...
دستهایم را بنویسم که شکسته اند تا قلمی نجنبد؟!...یا پاهایم را که تاول زده اند تا کاغذی رنگ نگیرد؟!...قلبم را که چه در آن فرو نشسته تا اشک چشمهایم خشک نشود!!!که باید خشک نشوند!...وباید و باید وبایدی که آغازش نمی دانم!!!واما وشایدی که با آن دست در گریبانم...قرارمان این بود که از من بگذریم!...واز من ومن ومن گذشتیم وبه قرارمان نرسیدیم!...چه از تو دست بردارم وچه دست برندارم به دارم میزنند،که مهربانی را مشق کردن سخت است ونامهربانی را خوش تر میدارند!!!به پایانت که میرسم بین تو وشعر فرقی نیست که تو خود شعری وناب ترین غزل...بی کاغذ نوشته می خوانمت!!!کاغذ هم که نباشد،می سازمت!!!با انگشتانم...به روی این کدورت شیشه ها که با من آشتی نمی کنند!!!وآشتی نکنند و آشتی نکنند و آشتی نکنند که من تو را دارم وتورا دارم وتورا...
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم!!!شاید از دلتنگیم باشه که هر لحظه داره بیشتر میشه و منو تو خودم میسوزونه...خدایا مگه من چی میخوام؟فقط میخوام این فاصله ی لعنتی رو خراب کنی...خوب چرا معطلی؟ما دوتا که روز وشب هزار دفعه اینو ازت خواستیم!!!متنفرم،متنفرم،متنفرم از فاصله!!!
خدایا اگه نمی خوای این کارو واسمون بکنی پس لااقل یه کاری کن که من همین الان که دارم این صفحه رو سیاه میکنم،تمام این یک سال وپنج ماه گذشته رو روی همین صفحه کلید بالا بیارم!!!بعدش هم یادم نیاد که واسه چی این چیزا رو نوشتم...ولی این خیلی خود خواهانست...پس اون چی؟؟؟خوب با اون هم همین کارو بکن!...
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد!!!
من اگر ما نشوم تنهایم...تو اگر ما نشوی خویشتنی...
*********************************************
همین پریشب بود که از دلتنگیت گریه کردم گلم...راحت شدم!داشتم می ترکیدم...
حیف اما من وتو دور از هم می پوسیم!
غمم از وحشت پوسیدن نیست!
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر مهر دلهره است...
يک لحظه برگشتم چنان به ديوار تکيه داده بودی و طوری نگاهم می کردی که بغض آمد و
مهمان هميشه گلويم شد وآن نگاه ...آه آه آه
آن نگاه مايه پريشانی خواب های هر شبم ،حالا اين درماندگی بی
دليل و علت هم ازسوز همان نگاه است.
شاید هم دعایم مستجاب شده آخر من از خدا خواسته بودم از سعادت وخوشبختی من بکاهد
وبرسعادت و خوشبخی تو بیفزاید این را قربانی آن کند واین کمترین کاری بود که می توانستم
بکنم. خدا کند چنین باشد ای کاش روزی تو را شاد و آرام وسعادتمند ببینم برای این آرزو حا
ضرم هر قیمتی را پرداخت کنم حتی اگر بهایش نگون بختی خودم باشد...
اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته...
سلام:
من امروز بسی شارژ بیده ام
راستی ما هنوز نرفتیم مسافرت
ولی میریم
هر موقع خواستیم بریم میام اینجا وخبر میدم
این هم واسه آقایی((
ببین چطوری نوشتمت)):
من توام وتو تمام وجود من،وهستی منی.وتو همون قلب سمت راستی...
راستی نوکرتم هستم
چشم ها رو باز کردم حس خوبی داشتم ، سبک و راحت ، شاید خواب دیده بودم ، خواب تو رو ، ولی اکثر اوقات خوابهام رو بخاطر نمی آرم ......
به چشم های خورشید زل می زنم و اجازه نمی دم ، گرمای نگاهش چشم هام رو بسوزونه . امروز خودم رو دوست دارم ، شاید کمی خودخواهی باشه !!!!!!!!!خوب باشه ، اصلا امروز می خوام کمی چاشنی خودخواهی هم به خودم اضافه کنم . از خودم راضی هستم چون تو رو دارم ، چون تو رو به قول خودت پیدا کردم . تمام مردمان بزرگ خصلتهایی دارند که سزاوار ستایش هستند . مهرورزی ، دانایی ، صبوری ، از خود گذشتگی نه خودباختگی ، درک درست و منطقی و................ هزاران خصلت دیگر ، انهاییست که مرا به ستایش تو وامیدارد .
یادت نره دوستت دارم .
رفاقتی که بوجود آمده ، بسیار مقدسه ...
سال نو مبارک...
سلام به همه ی دوستای گلم...
سال نو مبارک...
ادامه ی داستان رو بخونین:
قلب من دست آقایی مونده...قلبم رو بهش امانت داده بودم!اون موقع که زنده بودم رو میگم!!!
نتیجه این که من الان اینجا بدون قلبم باید چیکار کنم؟
هر روز داره واسم گل میاره...هر کی بود تا الان خسته شده بود...ولی خوب،دیگه کمتر گریه میکنه...یعنی دیگه از گریه با صدای بلند وهق هق کردن خبری نیست...این یعنی اینکه کم کم داره به نبودنم عادت میکنه...
امروز صبح اومد پیشم...من همون جا روی خاک خوابم برده بود که بوی دسته گل رزی که آورده بود از خواب بیدارم کرد...بلند شدم ونشستم روبروش...نگاش کردم...اشکش آروم از گوشه ی چشمش لغزید روی گونه ش...
حواسم رفت توی دسته گلش...گلاش بوی زندگی میدادن...یه چیزی توشون می تپید...
گلا رو کنار زدم...قلبم بود!!!وچقدر خوشحال شدم...قلبم رو انداختم به زنجیرم و انداختمش تو گردنم!
زیر لب می گفت:خانومی عیدت مبارک،قول میدم بیام همین جا پیش تو تا سال تحویل کنارت باشم...
بلند شدم رفتم وایسادم درست پشت سرش...بعد روی زانوهام نشستم و دست انداختم گردنش...
بوی عطری رو میداد که آخرین بار بهش کادو داده بودم...اون روز گفت:خانومی میگن عطر جدایی میاره!!!من زدم زیر خنده...گفتم:هیچی ما رو از هم جدا نمی کنه آقا...
اما راست میگفت... یه چیزی ما رو از هم جدا کرد...وچقدر بی رحمانه از هم جدا شدیم آقایی...
یهو بلند شد که بره...وای، هنوز نرفته، که دلم واسش تنگ میشه...
به آسمان که نگاه ميکنم تو را ميبينم
به خورشيد که نگاه ميکنم تو را ميبينم
به ماه که نگاه ميکنم تو را ميبينم
عزيزم لطفا برو کنار
***********************************
قرار شده عيد بريم مسافرت...اين خيلی بده
من وتو دور از هم ميميريم آقايی
من تو رو ميخواممممممممممممممممممممم...
***********************************
میگن
وقتی به دنیا اومدم داشته بارون میومده...بارون...بارون...بارون!!!دوست دارم وقتی بیست سالم شد بمیرم!!!یعنی سال دیگه...میگن جالبه آدم تو روز تولدش بمیره!..ولی وقتی اینو به تو گفتم،تو دعوام کردی...من ساکت شدم...
گفتی:خانومی من دوستت دارم...
گفتم:همیشه همین طوری میمونه؟گفتی:من دوستت دارم وخواهم داشت...گفتی:نفسم به نفس تو بنده ،اگه تو نفس نکشی من میمیرم...گفتم:میترسم...
یهو صدای بوق اومد...کارت تلفنم تموم شد...سلام...
بعد از یه مدت طولانی، ادامه ی داستان رو بخونین:
یه نوری داره چشمامو اذیت میکنه...چشمامو باز میکنم،صبح شده...یه اشعه ی خورشید داره مستقیم به چشمم میخوره...
دوباره چشمامو که دارن اذیت میشن رو میبندم...
از جام بلند میشم و پشتم رو میکنم به خورشید...
چشمم خورد به یه دسته گل رز قشنگ وخوشبو...اما دیگه مثل همیشه سر ذوق نیومدم!!!حتما بازم کاره اون دیوونه است...
وای خدایا من چقدر بد شدم!!!چرا از دسته گلش خوشحال نشدم؟چرا لبخند هم نزدم؟اگه بفهمه ناراحت میشه...
ولی بازم دلم نمی خواد به گل هاش دست بزنم!
لوسه بی مزه من گل نمی خوام!نمیخوام دیگه بیای اینجا...نمی خوام سر خاکم گل بیاری!نمی خوام بیای هی گریه کنی!
تو همین فکرا بودم که یه صدایی بهم گفت:خانومی چرا اینجوری میکنی؟چرا انقدر دلت سنگ شده؟؟؟؟
رفتم تو فکر...چرا دلم سنگ شده؟؟؟؟
با وحشت دستم رو گذاشتم رو قلبم!قلبم...قلبم...
دیگه نمی زنه!!!!
خوب طبیعیه...چون من مردم...اگه قلبم میزد خوب زنده بودم...
اون خانوم قد بلنده که مثل من مرده بود و توی قبرستون سر گردون،اومد نشست کنارم...گفت: چیزی شده؟تو چشماش زل زدم ودستم رو گذاشتم رو قلب اون...مگه میشه!!!قلب اون داره میزنه!!!
همون طوری که تو چشماش زل زده بودم ازش پرسیدم مگه تو نمردی؟
خندید وگفت:خوب معلومه...
دستش رو گرفتم وگذاشتم رو قلبم...با گریه بهش گفتم:پس چرا قلب من نمیزنه؟؟؟
حالا توی چشمای اون هم اشک جمع شده بود...
تو حال خودمون بودیم که یه شاخه گل رز که آروم روی خاکم پرت شد وبه دنبالش هق هق آشنای گریه حواسمون رو پرت کرد...
آروم گفتم بازم تو...اون خانومه انگشت اشارش رو گذاشت رو لبام و با صدای آروم گفت:قلبت نمیزنه چون اصلا قلبی نداری!!!بعد با لبخند گفت:نگاش کن...قلب تو پیش اونه!!!
ادامه داره...
تو را ومرا
بی من وتو
بن بست خلوتی بس!
*********************
آنقدر سفيد بودی که خيال کردم ماه شدی...
ای کاش آبی بودی به رنگ آسمان
تا هميشه سر به هوايت باشم...
وقتی حواست نيست زيباترينی!
وقتی حواست هست فقط زيبايی!
حالا حواست هست؟!
من دارم ميرم ...
آخه مثلا ترم شروع شده...
غافلان همسان اند،
تنها طوفان
کودکان ناهمگون میزاید!
از هر دری...!
1-من کارتون
sherek رو دوست دارم...ولی فیونا وقتی د یو میشه خیلی زشت میشه...آخره فیلم هم ترجیح میده همونطوری سبز وزشت بمونه
*********************
2-هی اونطوری آدامست رو نترکون
*********************
3-تو ففط یک سال وپنج ماه و دوازده روز از من بزرگتری
*********************
4-ماه یه آقای مهربونه اما من یه جایی خوندم بر خلاف اون چیزی که همه فکر میکنن، توی افسانه ها ماه سمبل زنه...خورشید هم نماد مرد!!!
*********************
5-آقایی آخه چرا وقتی
5 دقیقه با هم صحبت می کنیم ، تو 6دقیقش رو داری میگی:مواظب خودت باش
خوب مواظبم دیگه
...*********************
6-امروز پنجم پنجره است ومن اندازه ی همین آسمان برهنه
دوستت دارم...
*********************
خدایا!خدایا!
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومیدوخسته
پیر می شوند...
میدونین امروز با کی ملاقات کردم؟
در واقع با دونفر ملاقات داشتم...
اون دختر پسری که حتما همتون شعرشون رو خوندین...
تو به من خندیدی/ ونمیدانستی من به چه دلهره/ از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم/باغبان از پی من تند دوید/سیب را دست تو دید/سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/وتورفتی وهنوز/خش خش گام تو تکرار کنان/میدهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم/که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟...
وحتما جوابش از زبون دختره رو هم خوندین...
من به تو خندیدم/چون که میدانستم/تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه/سیب را دزدیدی/ پدرم از پی تو تند دوید/ونمیدانستی که/باغبان باغچه ی همسایه/ پدر پیر من است!!!من به تو خندیدم/تاکه با خنده ی خود/پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم/بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و/سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک/دل من گفت برو/چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را/و من رفتم وهنوز/سالهاست که در ذهن من آرام آرام/حیرت وبغض نگاه تو، تکرار کنان/میدهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم/که چه میشد اگر باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...
بهشون گفتم:شما توی تاریخ جفت دومی هستین که به خاطر یه
سیب زجر میکشین!!!در جواب سکوت شنیدم...
سرشون پایین بود...
پسرک انگشت اشارش رو زیر چونه ی دخترک گذاشت وسرش رو آروم آورد بالا...همون لحظه از چشمای قشنگ دخترک دو قطره ی درشت اشک افتاد پایین وتا زیر چونش رو تر کرد...
پسرک همون انگشتش رو این دفعه گرفت زیر چونه ی دخترک...یه قطره اشک آروم افتاد سر انگشتش...پسرک انگشتش رو آورد نزدیک لبش و قطره ی اشک رو بوسید...بعد در حالی که خودش هم بغض کرده بود آروم گفت:بهای عشقمون هرچی باشه من میدم،فقط تو گریه نکن...بعد از جیبش یه سیب قرمز در آوردو ...
بازم
سیب...سیب...سیب...به نظر شما دیگه قراره چه اتفاقی بیفته؟؟؟
اونا رفتن...ولی هر کدومشون از یه طرف!!!
تمام دنیا حاصل سیبی است که حوا از سر عشق به آدم داد!...
یکی بود پس کی نبود؟!...
یکی بودو یکی نبود!...
اونی که بود تو بودی واونی که نبود من بودم!
یکی داشتو یکی نداشت!اونی که داشت تو بودی واونی که تو رو نداشت من بودم!
یکی خواستو یکی نخواست!اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد ویکی نیاورد!اونی که آورد تو بودی و اونی که غیر از تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!
یکی برد ویکی باخت!اونی که برد تو بودی واونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت ویکی نگفت!اونی که گفت تو بودی واونی که دوستت دارم رو به هیچ کی جز تو نگفت من بودم!
یکی موند ویکی نموند!اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم!
یکی رفت و یکی نرفت!اونی که رفت تو بودی واونی که به خاطره تو، تو قلب هیچ کس نرفت من بودم!...
سلام...
امروز فال گرفتم...بد اومده
عزیزی را از دست داده ای که دیگر امکان به دست آوردنش را نداری.گرچه تو برای نگهداری وحفظ او زحمات زیادی را متقبل شدی اما سرنوشت او چنین رقم خورده بودکه تو را تنها بگذارد.بر این غم صبور باش واز خدا مدد بخواه و هرگز هم به این موضوع فکر نکن که تو درباره ی او حق مطلب را ادا نکردی وگاهی قصور ورزیدی.زمانه چنین است وبه هر حال همه چیز پایدار وماندنی نیست وبالاخره فنا ونیستی وفراق هم هست...
تو رو خدا بگو حافظ دروغ گفته...
داستان...قسمت نمیدونم چندم!...
تو دیگه گریه نکن..تو که میتونی بری واسه خودت زندگیت رو بکنی...هر کی باشه همین کارو میکنه...بلند شد که بره انگار که حرفام رو شنیده باشه !همین که خواست روشو برگردونه که بره یهو زانوهاش سست شد و افتاد روی خاک...حالا دیگه داره های های گریه میکنه...با صدای بلند...سرش رو گذاشته روی دستاش وداره با دستاش محکم روی خاک مشت میکوبه!!!دلم واسش سوخت...اما همین طور نشستم ونگاش میکنم...
با یه حرکت خواستم دستش رو محکم نگه دارم ولی نشد...حالا دیگه منم باهاش هم صدا شدم...اون واسه اینکه دیگه منو نداره گریه میکنه منم واسه اینکه دیگه اونو ندارم...
حس کردم کسی بالای سرمون وایساده!سرم رو بلند کردم...بابا ست که با چشمای خیس وپف کردش داره به آقایی نگاه میکنه...خدایا!...منتظرم ببینم بابا چیکار میکنه؟!آخه اینا تا حالا همدیگه روندیدن...
بابا دست انداخت زیر تنش و به زور از خاک جداش کرد...هر دوتا موندن وزل زدن تو چشم هم...کاش یه طوری بهش میفهموندم که این بابامه!...همینطور که اشکاش تمام صورتش رو تر کرده بود چشماش رو ریز کرد وبه خاک اشاره کرد و با صدایی که انگار به زور از گلوی خشک شدش بیرون میومد گفت:من دوستش داشتم...وای الان بابا ممکنه چیکارکنه؟؟؟
یهو دستای بابا باز شدن و آقایی دوباره رو خاک ولو شد...وای باورم نمیشد!!!بابا همینطور که سر آقایی رو نوازش میکرد گفت:مرد باش پسرم...مرد باش...
ادامه داره...
التماس دعا
هر کس ميخواد بگه تا باقی داستانو واسش پست کنم چون ديگه علاقه ای ندارم که اينجا بنويسم...ميخوام درشو گل بگيرم...
يا حق...
عشق وعقل...
یه شب که همه خواب بودن توی یه جلسه ی محرمانه عشق وعقل با هم ملاقات کردن!!!عشق در حالی که با عصاش بازی میکرد به عقل گفت:((من خیلی خسته ام.))عقل هم همینو گفت...عشق گفت:ما ناسلامتی پسر عموییم!عقل هم با حرکت سرش تائید کرد...عشق گفت:من نابیناام ...تو باید چشمای من بشی...من دیگه نمیتونم این همه دیوونگی وبی عقلی آدما رو تحمل کنم!...اگه من میتونستم ببینم...بعد زد زیر گریه...وقتی که آروم شد از عقل پرسید حاضری چشمای من بشی؟؟؟ولی هیچ جوابی نشنید غیر از صدای ضعیف بسته شدن در...
سلام به همه
...دنباله ی داستان:
همین که سرمو برگردوندم داشتم از تعجب شاخ در می اوردم...
یه خانومه بلند قدکه به نظر نمیادد زیاد از من بزرگتر باشه...
یکی که منو میبینه...یکی که مثل خودمه...
بدونه اینکه با من حرف بزنه با انگشتش به روبرومون اشاره میکنه...
همین که روبرومون رو نگاه کردم نزدیک بود از خوشحالی پر در بیارم...
خودشه...تنهای تنها...
داره گریه میکنه...من نمیخوام چشمای قشنگتو تر ببینم عزیزم
نمیدونم برم کنارش بشینم یا نه؟...
اون خانومه دواره زد روی شونم...گفت معطل چی هستی؟
اینو که گفت از جام کنده شدم و...
نشستم کنارش...واسم یه شاخه رز آورده...یه کارت هم باهاشه...با خط خودش روش نوشته خانومی من ولنتاین مبارک...
حیف که منو نمی بینه...
گریه نکن...دیوونه ی من گریه نکن...
داره میون هق هق گریش یه چیزایی هم میگه...
چرا ؟چرا؟چرا؟من بدون تو چیکار کنم دیوونه...هق ...هق...هق...
مثله روزایی که دلش تنگ میشد...وقتی مثله بچه ها میشد...میگفت:من خانومیم رو میخوام...
آخه ما همیشه از هم دور بودیم...خیلی دور...
یواش زیر گوشش زمزمه کردم:
ممنون که فاصلمون رو شکستی آقایی...دوستت دارم...ولی کاش زودتر میومدی...
اون هم مثله همیشه جوابمو داد:من نوکرتم خانومی...
salam
horofe farsiye in sistem pak shode
felan nemitonam chizi benevisam
bye
من اومدم بدونه هيچ حرفی...
سلام
دیگه حوصله ی اینایی که هی گریه میکنن رو ندارم
می خوام ازشون دور بشم...اونجا کناره اون سنگ قبره یه تخته سنگه... میخوام برم روش بشینم که فقط اونایی که اومدن رو ببینم ...نمی خوام صدای گریه هاشون رو بشنوم
دستم رو میزنم زیرچونم و اونا رو نگاه میکنم...ااااااااااا خسته شدم خوب مردم که مردم شما چرا اینجوری میکنین؟؟؟
دیگه نگاشون نمیکنم ...
دلم میخواد بدونم این قبری که کنارش نشستم از کدوم خدا بیامرزه اما هنوز روش سنگ ننداختن!!!این یعنی اینکه اون هم مثله من تازه مرحوم شده...
میدونین دلم میخواد روی قبرم رو به اندازه ی اون سنگی که میخوان انقدر پول بدن بخرن چمن بکارن...
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من چقدر احمقم...اصلا پاک تو رو فراموشت کردم عزیزم...وای یعنی اگه تو بفهمی من دیگه نیستم چیکار میکنی؟راستی الان چند روزه بهت تلفن نزدم؟خدا میدونه....
کاش یه تلفن پیدا میکردم...نه نه نه مرد ه ها که نمی تونن با تلفن صحبت کنن خداااااااااااااااااااااااااا من چیکار کنم؟

اون الان دیوونه میشه...من میخوام گریه کنم.میخوام زار بزنم...آخه چرا اینجوری شد؟
دلم واسش شده یه زره دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم...خدا رو شکر کسی صدام رو نمیشنوه پس راحت میشه با صدای بلند گریه کرد...میشه هق هق کرد بدونه اینکه کسی بیاد هی پشت سر هم بگه چته؟؟؟پس میزنم زیر گریه...
یاده صداش که می افتم وقتی میگفت:( خانومی دوستت دارم قده یه دنیا) دلم میخواد بلندتر گریه کنم...وقتی حالش خوب نبود من میگفتم الهی بمیرم واست بعد اون میگفت:اگه تو بمیری من چیکار کنم خانومی؟
یه دفعه بین گریه هام حس میکنم کسی نشست کنارم...ولی واسم مهم نیست حتما" یکی از آشناهای اینه که اینجا خاکه...
من همینجوری گریه میکنم چون میدونم اون نه منو میبینه نه صدام رو میشنوه...اما من صدای آشناشو میشنوم که داره زیر لب فاتحه میخونه ...همینکه زمزمه هاش تموم شد من یهو آروم شدم...دوست داشتم بدونم اون کیه!!!همین که خواستم سرم رو بلند کنم سنگینیه دستشو رو شونم حس کردم...
داشت قلبم از جا کنده میشد وقتی سرم رو بلند کردم...
خدایا مگه ممکنه!!!

سلام
من باز به هوش اومدم ولی دیگه سرم درد نمیکنه
...سردم هم نیست...دیگه حسی ندارم...!
اما هنوز تاریکه...
منم از تاریکی میترسم
میخوام دوباره بلند شم نگران نباشین مواظب سرم هستم
آخ چشمم...اینجا چه روشن شد یهو؟؟؟موضوع چیه؟این آقاهه کیه؟چقدر شبیه دکتراست!!!
این که منو با خودش برد
ولی من که هنوز سر جامم پس اون کی بود که بردش؟چقدر شبیه من بودا...!
اون هم که مامانه...چرا داره خودش رو میزنه؟چرا داره گریه میکنه؟
اونی که شبه من بود رو بردن!!!
برم دنبالشون...
چه با مزه...من بدونه اینکه پام رو زمین باشه دارم راه میرم البته این که راه رفتن نیست پرواز کردنه
چه حسه قشنگیه...جاتون خالیه...
خانومی کی میخوای کارتی بشی؟تو مردی دیوونه
دارم کم کم از خودمم میترسم
همه دارن به مامان تسلیت میگن...ولی بابا کجاست؟؟؟
دلم داره واسه مامان میسوزه...
مامانی من خوبم...درد ندارم...تازه پرواز هم میکنم...ببین منو...ولی اون که نمی تونه یه روح رو ببینه
فعلا واسم يه فاتحه بخونين تا بعد...
-
همتون رو دوست دارم



من چطوری اينجا بلينکم


ووووووووووووووی چقدر اينجا سرده...سرم چرا خون اومده
ميام بلند شم که سرم محکم ميخوره به يه چيزی...آخ ...باز ولو ميشم سر جام...تمام بدنم داره يخ ميزنه...اينجا خيلی تاريکه يکی کمکم کنه


سلام به همه...
ديروز من به دنيا اومدم...
تولدت مبارک خانومی


يادت مي آيد؟
قرار گذاشته بوديم ستاره ها را بشمريم
اگر تك در آمدند من يك بار تو را ببوسم
و اگر زوج در آمدند من دو بار تو را ببوسم
شروع به شمردن كرديم كه تو به خواب رفتي و من یواشکی سه بار تو را بوسيدم...
سلام عزيزم
وقتی ازت خبر ندارم تازه ميفهمم چقدر دوستت دارم و بهت وابسته شدم
الان دو روزه ازت خبر ندارم
کجايی؟
خدايا هر جا که هست خودت مواظبش باش
به کی بگم دلم واسه خانومی گفتنات تنگ شده
به کی بگم؟...
آرزوی من اين است
که در سپيده ی طوسی
من همان شوم که تو
با علاقه می بوسی



تقديم به اونی که دوستش دارم
تباه ميشوم شبی به پای چشم های تو
ببين شدم کبوتر رضای چشم های تو
من از سکوت راضی ام ولی بگو که تا به کی
غريبه باصدای خود...فدای چشم های تو
کوير مانده اين دلم بدون يک نگاه تو
ولطف هم نمی کند خدای چشم های تو
تو رفته ای ورفتنت برای من سوال شد
چه تنگ می شود دلم برای چشم های تو
شعر از ندا...گ(پونه)
امشب کنار تنهایی ات نشسته ام!
تو را میخوانم،تورا میخواهم،تورا...
به خود جرات میدهم ودر دل شب تو را فریاد میزنم...
من به خاطر توسکوت شب را شکستم
وتو به خاطر من طلسم نیامدن هایت را نشکستی!
حالا کم کم داره صبح میشه
ومن کم کم دارم باور میکنم که تو نمی آیی...
میتونم چیکار کنم؟؟؟
لااقل بیا تنهاییت هم با خودت بردار ببر...
از نیومدنات خسته ام
از دیر اومدنات بیشتر خسته ام...
هیچی احمقانه تر از این نیست که منتظر کسی بشینی که میدونی هیچ وقت نمیاد...!!!
سلام عزيزم
الان ده روزه با هم حرف نزدييم واين چقدر بده
اما فردا پس فردا دوباره بهت تلفن ميزنم
منتظر خانوميت باش
دوستت دارم همه ی زندگيم



می ترسم ... مضطربم
و با آنکه می ترسم ومضطربم
باز تا آخر دنيا با تو هستم
من در پی صدايی ساده و نگاهی معصومانه عاشق شدم
تمام راز سفر يک ستاره بود
همان ستاره ای که در بی ستاره ترين شبهای بارانيم انتظارش را می کشيدم
شبهای بی قراری و تنهايی و مناجات
و حال می خواهم همسفرت باشم
می خواهم همسفرم باشی
دست در دست هم می رويم تا راهی تبسم و ترانه شويم
من راز شبهای پر ستاره را دريافته ام
و من تا آخر دنيا با تو خواهم بود.
سلام به همه
می خوام از امروز اينجا بنويسم...
با من همراهی کنيد
نظرات ()
